این شعر نیست آتش خاموش معبدیستاین شعر نیست قصه احساس سنگهاست این شعر نیست نقش سرابیست در کویراین شعر نیست زندگی گنگ رنگ هاست گر شعر بود برلب خشکم نمی نشستگر شعر بود از دل سردم نمی رمید گر شعر بود درد
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کندبر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کندزان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کندنور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد با مسک
زندگی با یاد ایام جوانی می کنمبا خیال زندگانی،زندگانی می کنمگرچه از روز ازل با مرگ پیمان بسته امباز هم از سست عهدی سخت جانی می کنمپیش از این از ذوق هستی بود برجا ماندنموین زمان از بیم مردن زندگانی می
نشسته در دل خاکم به یاد دوست هنوزدل گداخته را آرزوی اوست هنوزنه عشق آینه رویی،نه ذوق هم سخنیعجب که طوطی ما گرم گفت و گوست هنوز!ز بیم خوی تو رازم نهفته ماند به دلدر این صدف گهر از پاس آبروست هنوزاز آن